ببين آقاي رئيس به ظاهر محترم! اين رو بعد از 2 سال بفهم! من آدمي نيستم كه به خاطر 20 دقيقه تعجيل در خروج كه حق همه مادرايي كه بچه هاشون رو مهد ميزارن ؛ در اتاقت رو بزنم و قيافه دلبرانه به خودم بگيرم و ازت تشكر كنم! اين رو هم بفهم كه به زبون آوردن اين خواسته ات پست تر و حقيرترت مي كنه... كم كردن كارانه و تأييد نكردن تعجيل ها و تهديدهاي ديگه ات هم اصلاً من رو مجاب نمي كنه.. ديدي كه .براي هيچ كدومشون هم پا تو اتاقت نذاشتم ...واقعاً الان مي فهمم كه كم بودن اي كيو خيلي هم چيز بدي نيست...من به كم بودن اي كيوم افتخار مي كنم جناب! پس بچرخ تا بچرخيم.............
پ.ن:
خيلي خيلي متأسفم براي اين سيستم مزخرف دولتي كه تو رو جايگزين آدمي كرد كه حتي تهديدها و تنبيه هاش هم براي همه درس بود و بيشتر از اون براي خودم متأسفم كه تو اين سيستم كار مي كنم و تو رئيسمي:((
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:8  توسط هایدی
|
حالا از اول سال تا الان كل فعاليت هاي اين اداره به بركت بعضي عوامل تعطيل شده بودااا...يه امروز كه مي خواستم يه پست وصف العيشي از قرارمون بزارم همين طور كار فوري پشت كار فوري!
فقط همينو بگم نشسته از راست: معلمي از بهشت؛هانيه؛ليلا؛خانمه،بهار؛زهرا؛مستانه
خيلي هم خوش گذشت.. فقط من آخرسر نفهميدم ساعت ۸ با ۶ نفر قرار داشتم يا ساعت ۶ با ۸ نفر
پ.ن :دوستاني دارم بهتر از آب روان
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:10  توسط هایدی
|
بازم مثل هر شب کسلم
غصه نشسته رو دلم
میگن بازم شهید میاد
یه عالمه خیلی زیاد
دسته گلای بی زبون
گمشده های بی نشون
یه ریزه خاکسترشون
دو حلقه انگشترشون
یه تیکه استخون سرد
یه شاخه گل یه بال و پر
یه دکمه ی پیرهنشون
یه ذره خاک تنشون
تابوتای یه اندازه
تو هرکدوم یه سربازه
بادی که شیون می زنه
ابری که بر تن می زنه
تابوتا خیسه آب می شن
دسته گلا خراب می شن
می پیچه تو شهر و دهات
عطر سلام و صلوات
آی مادرای مهربون
بچه هاتون بچه هاتون
دسته گلایی که دادین
به جبهه ها فرستادین
حالا با تابوت اومدن
با بوی باروت اومدن
سر ندارن پا ندارن
شوق تماشا ندارن
مادرا از خدا می خوان
با گریه و دعا می خوان
تابوتاشونو باز کنن
بچه هاشونو ناز کنن
اما بویی عجیب میاد
بو کنی بوی سیب میاد
میگن کسی که پا بشه
راهی جبهه ها بشه
سر به بیابون بذاره
تو عاشقی جون بزاره
اونجا که افتاب می شینه
خواب گلستون می بینه
بچه های عزیزم باغ گلای سیبم
رو عشقتون پا نذارین
ایرانو تنها نزارین
میهن رو تنها نزاری
عبدالجبار كاكايي
پ.ن:مادري امروز با شنيدن اين ترانه از راديوي تاكسي،به پشت دستش كوبيد، سرش رو به صندلي تكيه داد و آهي از نهادش بلند شد،دلم مي خواد بدونه كه دل منم دود كرد براي دل گرفتش....براي گذشته و آينده
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 12:35  توسط هایدی
|
قيصر: فكر كردي چي ننه؟ كسي از مردن ما ناراحت ميشه؟ نه ننه... سه دفه كه آفتاب بيفته لب اين ديفار و سه دفه كه اذون مغربو بگن، همه يادشون ميره ما كي بوديم و واسه چي مرديم، همون جوري كه ما يادمون رفته... اين دوره زمونه كسي حوصله قصه شنفتن نداره
[ قيصر- مسعود كيميايي ]
تفسير:
۱- دم غنيمت دان
۲- دنيا دو روزه
۳- بزن بر طبل بي عاري
۴- مرگ پايان كبوتر نيست!
۵-مرگ پايان كبوتر هست!
۶-خاك سرده..
۷- دنيا دنيه.
۸-كيميايي هم كيميايي قديم.
۹ـ با خودتون...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:20  توسط هایدی
|
به نظرم این فقط یه ادعا است که بعضی پدر و
مادرها فکر می کنند کاملاْ به روحیات و درونیات بچه هاشون واقفند! دنیای
بچه هایی که روز به روز هم بزرگتر میشن و روابطشون گسترش پیدا می کنه دور
از دسترسه!حتي اگه سعي كني خودت رو تو همه روابطش تحميل كني يا نظارت كني
و به طور مستقيم امر و نهي كني يابرعكس هرچقدر هم كه سعي كني نقشي كه تو
زندگيش داري بيشتر به دوستي نزديك باشه و نظارت غيرمستقيم ؛ باز هم با
گذشت زمان ديگه بهشون نمي رسي. این که ادعا کنی من دقیقاً می دونم الان چی
داره از ذهن بچم می گذره؛ِخیلی ادعای محالیه!فقط کافیه خودمون رو نگاه
کنیم! به گمونم هر چی خصلت و سرشت آدم به کودکی نزدیک تر باشه این ادعا
هم به واقعیت نزدیک تره.
در مورد من و گل دختر كه اين طوريه! احساس می
کنم به قدم های گل دختر نمی رسم.نه این که نخوام؛ نمی تونم . قطعاً بعد از
چندسال به نفس نفس میفتم و بالاخره یه روزی میرسه که به راحتی من رو جا
میزاره!!
مي خوام بگم بچه تا يه سني بچه ي توي مادرو
پدره! بعد بايد قبول كنيم كه يه آدم مستقله با طرز فكر خودش!كه ما هم
تاحدود زيادي ازش دورمي شيم. اصلاً هم قضيه بغرنج و بدي نيست!رسم
روزگاره!اين كه ادعا كني من اگه بچم ۸۰ سالشم بشه باز هم مي دونم چي تو
سرش مي گذره و بعدم بخواي مسير زندگيش رو باب ميل خودت بسازي و همه جوره
كنترلش كني، تو اين زمونه خيلي غريبه .محاله بتوني فكر و ذهنش رو هم
كنترل كني و ازشون باخبر باشي*
*برگرفته از يك ادعاي واقعي توسط یک مادر کاملاْ واقعی.
ذهن من: به قربون خم زلف سیاهت....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:3  توسط هایدی
|
چيزه! به خدا اگه به من بخندينا!!
ديروز منتظر تاكسي ايستاده بودم.يه آقاي جوان خوش تيپ و خوش قد و قامت و همچين خوش پز* هم سر رسيدو به محض رسيدن زل زد به من! خب اين قسمت رو خانما بيشتر درك مي كنن كه چي مي گم: در اين لحظه دو قضيه مختلف از ذهن مي گذره كه من به جفتشون اعتراف مي كنم:
۱ـ اين آقا پسر؛ نفهميده من ازدواج كردم بنده خدا!هي جووني!بزار حلقمو يه جوري بگيرم ببينه!
۲- هاهاها من چقده جذابم!
البته اين دو تا قضيه تا ۵ دقيقه ذهن رو مشغول ميكنه. بعدش ميشه بچه تو چقدر پر رويي و خواهر مادر نداري و اينا!
خلاصه نشون به اون نشون كه آقا پسر اومد جلو :
آقا پسر: ببخشين خانم؟
من:
بله؟
آقا پسر: شيشه عينك آفتابيتون افتاده!
من در حالي كه انگشتم از جاي خالي يه شيشه عينكم رفته تو چشمم: ممنون
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: ماماااااااااان
*: khosh poz:خوش استيل!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:55  توسط هایدی
|