ذهن من!
آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي روسري آبي!
اين همش تو سرمه!
پ.ن: اينو كه يادتون هست چي بود؟؟
آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي روسري آبي!
اين همش تو سرمه!
پ.ن: اينو كه يادتون هست چي بود؟؟
آقای ح.ج تازه به دفتر ما منتقل شده است. او آدم جالبی است. در این یک ماهه از زمین و زمان ایراد گرفته است و فکر می کند که همه چیز به ضرر او است. این مهم نیست. او فکر می کند حقش خورده شده است که این هم مهم نیست. آنچه مهم است این است که پیشخدمت نجیب و جوان و مظلوم دفتر تازگیها نوک حملات ایشان قرار گرفته است. زیرا بعد از سم پاشی دفتر نه تنها ار تعداد سوسک ها کاسته نشده بلکه به تعداد سوسک ها اضافه شده است .آقای ح.ج فکر می کند علت این مسئله تمیز نبودن محیط دفتر و مخصوصاْ قسمتی که او می نشیند می باشد.ولی ما همه به خوبی می دانیم علت سم پاشی بد محیط است که این سوسک ها را مقاوم کرده است و کار آن آقا واقعاْ بی عیب و نقص است. اما او تا کنون چندین بار تا مرز اخراج آقای پیشخدمت هم پیش رفته است که هربار با وساطت مدیر دفتر قضیه یه جورایی حل شده است. نتیجه آن که من(آن هم من !!) برای این که قائله ای به پا نشود با دیدن سوسک روی میز یا کیبورد یا کاغذها بدون آن که جیغ بکشم یا حتی ازجای خود تکانی بخورم باید ابتدا لبخند زده سپس به آرامی به چپ و راست نگاه کرده و سوسک ها را به زمین هدایت کنم.آنگاه آن ها را با ضربات پیاپی کفش به قتل رسانده و دوباره بر جای خودبنشینم.
نتیجه گیری اخلاقی علمی اجتماعی هم زیاد است که حس و حال نوشتنش را ندارم.خودتان بگیرید.
ابن بود انشای من![]()
۱-الهي قربون اون علايق و آرزوهات برم من..همين خاله شادونه كه ماها تحمل ۳ دقيقه اش رو هم نداريم.شده بت دخترگلي ...يه بهانه اي هم شده براي اين كه هر روز صبح با دلخوري بيشتري بره مهد. تو راه بازگشت از مهد همين طور كه داره ماجراهاي صبح تا الان رو شرح ميده.با عصبانيت مي گه: "مامان! من نمي دونم ،پس اين خاله شادونه رو واسه درختا مي زارن؟واسه در و ديوار ميزارن؟ بابا نمي زاره من صبح ها خاله شادونه رو تا آخر ببينم"
۲- چند روز پيش هم يه كاغذ و مداد آورده و ميگه :"مامان يه نامه واسه خاله شادونه مي نويسي؟" بعد شروع مي كنه به ديكته كردن:
باسلام خدمت خاله شادونه و همكارانش و شكرپنير*
ميشه وقت برنامهتون را زياد كنيد.قصه هم بگوييد.من كارتون "ستاره كوچولو" و "فيريكس"را خيلي دوست دارم.لطفاً زياد كنيد.
باتشكر .خدانگهدار
همينه كه ميگم عشق مني و عمر مني و جون مني![]()
ـ يه چيزايي دقيقاً اقتضاي سن و ساله.هرچقدر هم كه بخواي عوضش كني نميشه.بازهم كشش و جذابيت خودش رو داره تا اين كه از اون سن بگذري .بعدجذابيتش هم كم رنگ ميشه برات.
*شكرپنير،يكي از همين جك و جوونوراست كه با هرخالهاي تو هركانالي يافت ميشه.
مامانم میگه: دخنر! یه ذره یه خودت برس آخه .اون دوتا آمپول نقویتی ها رو بزن. این دکتره که پارسال شهریور قرار بود بری رو برو. یه ذره شیر و ماست بیشتر بخور. با این وزن سبکت به 40 سال نرسیده پوکی استخوان می گیری. دیگه باید هر روز کرم دور چشم بزنی بهو چشم به هم می زنی می بینی دور چشات پر از چروکه....
یعد از اون طرف دور از جون همه، یه خانم خیلی شاداب و سرحال که همیشه از نطر بهداشتی و رسیدگی به خودسرآمد همه بوده و در زیبایی و خوش اندام بودن و ورزشکار بودن، و باسلیقه بودن و خلاصه همه چیز، باعث غبطه؛ در عرض دو هفته مریض شده و الان وضعیتی داره که اطرافیان رو نمی شناسه و یه تیکه گوشت شده افتاده رو تخت.حالا بماند که مخارج سنگینی رو هم دارن متحمل میشن بدون این که امیدی داشته باشن!
می خوام بگم مادر من! عزیزم! من راه و رسم این دنیا رو نمی فهمم چیه. یه زمانی خوارت می کنه یه زمانی عزت میده. حالا هی ویتامین بخور، بهداشتی باش ؛..هرکاری بخواد می کنه .حالا چندسال کم و زیاد... دلم که نمیاد دلش رو بشکنم .گوشی رو برمی دارم. وقت دوباره از دکتر می گیرم؛ چتد مدل هم کرم می خرم . ماست و شیرم می خورم کم کم .یعدبا خودم می گم:مثلاً که چی؟
يكي رو مي شناسم:
1_جلوي يه لشگر فاميل همچين عشقولانه ای با نومزدش در مي كنه كه نگو !منم كه مأخوذ به حيا!
2_ كلاً متكلم وحده است اين بشر!بعد هم كه حرفش تموم بشه و تو بخواي نيم كلوم حرف بزني، يهو پا ميشه ميره!
3_ با ۱۷۳ سانت قد و ۷۴ كيلو وزن به من ۱۶۰
سانتي باربي مي گه: ببين اين لباسم اندازه ات هست؟ با اون اعتماد به نفسش
قطعاً قکر می کنه لباس سایز 45 اش بهم تنگه والا!
4_در پيچوندن افراد دست همه رو از پشت بسته حتي دست اخوي.
5_ با اين كه سبزه سبزه است، اصرار عجيبي داره كه رنگ بادمجوني سير بپوشه. بعد كلاس طراحي لباسم رفته!اونم چندین ترم متوالی!
6_ تو اين دوره زمونه ديگه رانندگي كردن پز داره اونم بعد از ده سال؟خوب ايشون هنوز داره پز ميده كه رو دستم نيومده و نخواهد آمد.
7_خدا نكنه تو ماشين يا رو مبل بغل دستش باشي.همچين سنگینیش رو میندازه رو تن نحیفت كه فيزيوتراپي لازم ميشي
8_ تو بگو یه دونه یرنج از رو زمین ور می داره؟ نه ور نمی داره.
راهتمایی: تو کیف جا نمی شه، مونثه، با آقای همسر فامیله، دل همه خانم ها از دست این وابسته سببی خونه*،
پی نوشت:
آقای همسر!، حیف که این جا رو نمی خونی وگرنه اگه می دیدی با سه روز خونه موندن، اونم با حال مرض!** چه استعداد بالقوه ای در خاله زنکی دارم ؛به کار شبانه روزی واسم پیدا می کردی تا استعدادم بالفعل نشه
*مریم جون این کاریه که از دستم برمیاد واسه ایراز مکرر همدردی ;)
** حال مرض کنایه از گلو درد و تبی است که چند روزیه حونه نشینم کرده .
كسي از بين شما بوده كه بعد از این مطلب ، مجله رو خريده باشه؟
من یه قسمتی رو که به نظرم جالب بود، براتون مي نويسم:
"یک روز دوستی به من گفت: می خواهی اسم اعظم خداوند را به تو بگویم؟بهم ریختم و گفتم :بله که می خواهم. مي دانی که مشهور است اگر اسم اعظم را بدانی "فعال لما یرید" می شوی. می گویی "بشو" و بی درنگ "می شود" گفت:"اسم اعظم اسم خودت است. خداوند هزار اسم دارد و همه به هم مرتبطند اگر یکی باشی اسامی دیگر هم می شوی پس رضا* باش"
پ.ن: رضا كيانيان
پ.ن :باورتون ميشه؟ دبستان و راهنمايي كه مي رفتم هميشه از جلوي يه كيوسك روزنامه فروشي رد ي شدم و آرزو داشتم بابام كيوسك روزنامه فروشي داشت تا من از صبح تا شب مي شستم و كيهان بچه ها و مجله هاي ديگه رو مي خوندم..يه مدتي هم كاملاً مطمئن بودم كه با يه كتابفروش ازدواج مي كنم يا حداقل يه كتابروشي عين كتابفروشي "آرش"كه تو محلمون بود؛ باز مي كنم..بعد با خودم غصه مي خوردم كه اون وقت چه جوري دكتر بشم كه آرزوي مامان و بابامه؟و اينا شده بود برام مسئله! الان نه دكترم ،نه كتابفروش،نه زن آقاي كتابفروش و نه ديگه مثه سابق حوصله و وقت كتاب خوندن رو دارم!اي چرخ بازيگر!